درساندرسان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

درسان از رویا تا واقعیت

بازگشت مامان جون و خاله مرجان از سفر حج و سوغاتی های درسان خانم

مامان جون به همراه خاله مرجان و عمو مجید 4 خرداد ماه رفتن سفر حج ... ما چند روزی خونه بابا جون  اینا بودم که هم بابا جون تنها نباشه هم مواظب مهربان و عرفان باشیم روز 16 خرداد ماه از سفر برگشتن و برای ما کلی سوغاتی آوردن حجشون مقبول و دستشون درد نکنه اینم از عکس سوغاتی های شما که کلی با هاشون حال کردی و تمام روز یکی رو می پوشیدی در می آوردی بد دوباره اون یکی رو می پوشیدی با کلاه چتری آفتابیت که خیلی حال کرده بودی مخصوصا که صورتی هم بود (شما عاشق رنگ صورتی هستی حتی موقع پاستیل خوردن رنگ صورتی رو انتخاب می کنی )  ساعت باب اسفنجیتم تا چند روز از دستت در نمی آوردی در ضمن روزایی که مامان جونت نبود خیلی دلتنگش شده بودی ولی اینو نشون نمی ...
23 خرداد 1392

دخترم و دوست خوبش ویانا

داستان از این قراره که مامان ویانا خیاطی بلده تا حالا دو تا لباس برات دوخته که مثل همونو برای ویانا دوخته وقتی می پوشین می ریم بیرون همه فکر می کنن دو قلویین دست خاله مهناز درد نکنه خسته نباشی خاله جونم (ویانا و خانوادش تازگیا همسایه ما شدن )           اینم لباس دوم و بعدم رفتیم پارک مبارکه بازم دست خاله درد نکنه             ...
22 خرداد 1392

درسان از آب بازی خوشش می آید!!!!!!

دخترم ، شما زیاد آب بازی دوست نداشتی و زیاد پاتو تو آب نمی کردی ولی چند هفته پیش با عمو رحمان و خاله مریم که رفته بودیم پیک نیک شما اولش با احتیاط وارد آب شدی ولی آخرش بعد از عوض کردن 2 بار لباسات با گریه از آب اومدی بیرون بابا گفته هر چند هفته یه بار می بریمت که حسابی تابستونی حال کنی                   ...
22 خرداد 1392

روز پدر

پدرم تو تنها کسی هستی که لرزش دستانت باعث میشود چیزی در استکان چایت باقی نماند ولی باز هم می گویی : دخترم به من تکیه کن من پشتت هستم پدرم در حد پرستش دوستت دارم روزت مبارک !!!!! ...
29 ارديبهشت 1392

مادرانه

درسان کوچک من....زیباترین من..... روزی که دانستم تو در من جوانه زدی شادی میان قلب من مثل گلی شکفت چشمان من یک برق مادرانه زد تمام روح و تنم به خاطرت آشفت بهترین هدیه عالم....درسان کوچکم تمام سختی های این روزگار با شنیدن صدای گرم تو از یادم می رود اشک شوق از چشمانم میریزد با دیدن قد و بالای چند سانتی ات ای بهترین من.....شیرین ترین من به خاطرت از تمام بالا و پایینهای روزگار ترس به دلم راه نمیدم  یک صدای بلند در دلم می گویید (دنیا را چه باک ! تو یک مادری ) حالا تمام روز منتظرم تا با یک لبخند مهمانم کنی تاکه با رقص دست و پای کوچکت در جایی راحت و آسوده شادم کنی ن...
28 ارديبهشت 1392

رد پای 6 ماهگی در پارک مادر کرمان

  6 ماهگی درسان فستیوال روز کودک بود از طرف آشیانه علی بچه ها روی کاشی نقاشی می کردند و قرار بود بعد از پخته شدن کاشی ها آنه در یکی از پارکهای شهرمان کرمان نصب شوند هزینه ای که می گرفتند برای ساختن ساختمانی بود برای یتیمان زلزله بم ما نیز در این کار خیر شرکت کردیم ولی چون درسان کوچک بود و قادر به کشیدن نقاشی نبود رد پای شش ماهگی شو جاودانه کردم امیدوارم خدا قبول کنه پارک مادر ضلع شرقی بلوکc             ...
21 ارديبهشت 1392

درسان در حمام با وییانا

    چند روز پیش که می خواستیم بریم حمام لج کردی وییانا هم بیاد دخمل همسایه از مامانش اجازه گرفتیم اون هم اومد هر دو دخملهای خوبی بودن اذیت نکردین                   ...
21 ارديبهشت 1392