درساندرسان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

درسان از رویا تا واقعیت

آخرین عکسهای دخمل در خانه قدیم

مامانم درسانی ببخشید حسابی فاصله افتاد ولی قول می دم دیگه همچین اتفاقی نیفته .....آخه خودت میدونی اسباب کشی خیلی سخته بعدم رفتیم مسافرت مشهد بعدم درگیر دانشگاه سبحان شدیم بعدم مهدکودک شما..... حالا چند روزیه که همه چی رو روال افتاده و من باز اومدم سراغ وبلاگ دخمل....این آخرین روز بود که تو اون خونمون بودیم و شما هم در حال ژست گرفتن جهت عکاسی مامان.......             ...
4 مهر 1392

روز دختر سال 92

  امروز روز دختر و تو امسال اینو متوجه می شی دیشب که گفتم فردا روز دختره چی می خوای برات بگیرم یه لست دادی که منو بابات حیرون شدیم دخترم روزت مبارک   ...
16 شهريور 1392

روز بعد از تولد مهربان

مامانی روز 15 شعبان با مهربان و بابا و مامان رفتیم گردش خدا رو شکر خیلی بهتون خوش گذشت کلی آب بازی کردین           عکسهای مهربان رو به علت شعونات اسلامی و پایبند بودن مهربان به این شعونات نذاشتم ...
4 تير 1392

درسان در تولد مهربان عزیز

شب یکشنبه تولد مهربان بود البته بعد از 2 ماه با تاخیر می گرفتن....درسان جان اولش قبول نداشتی تولد مهربان است می گفتی تولد 3 سالگی درسانه بعد از چند بار توضیح دادن تونستم قانعت کنم که امشب تولد مهربانه و تولد شما روز اول نوروزه فدات شم که زود قانع می شی با اینه کوچکی ولی خیلی متوجه میشی تولد به شما خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی که خاله مرجان یه بر چسپ دیواری سیندرلا به شما داد در طول جشن فقط می خواستی کادوها رو باز کنی درسان جان نمی دونی مهربان چقد شما رو دوست دراه با اینکه مدرسه اش تعطیل شده ولی هر روز صبح ساعت 7 بیدار می شه میاد خونه مامان جون پیش تو تا تو تنها نباشی مامانی دوست دارم تا همیشه مثل دو...
4 تير 1392

آّب بازی درسان و ویانا

ویانا استخر بادی خریده بود و دیروز خاله مهناز وقتی ویانا داشت آب بازی می کرد شما رو هم صدا کرد تا دو تایی حال کنیین خیلی با هم بازی کردین آخرشم با گریه اومدین بیرون مرسی خاله جونم..........             ...
23 خرداد 1392

بازگشت مامان جون و خاله مرجان از سفر حج و سوغاتی های درسان خانم

مامان جون به همراه خاله مرجان و عمو مجید 4 خرداد ماه رفتن سفر حج ... ما چند روزی خونه بابا جون  اینا بودم که هم بابا جون تنها نباشه هم مواظب مهربان و عرفان باشیم روز 16 خرداد ماه از سفر برگشتن و برای ما کلی سوغاتی آوردن حجشون مقبول و دستشون درد نکنه اینم از عکس سوغاتی های شما که کلی با هاشون حال کردی و تمام روز یکی رو می پوشیدی در می آوردی بد دوباره اون یکی رو می پوشیدی با کلاه چتری آفتابیت که خیلی حال کرده بودی مخصوصا که صورتی هم بود (شما عاشق رنگ صورتی هستی حتی موقع پاستیل خوردن رنگ صورتی رو انتخاب می کنی )  ساعت باب اسفنجیتم تا چند روز از دستت در نمی آوردی در ضمن روزایی که مامان جونت نبود خیلی دلتنگش شده بودی ولی اینو نشون نمی ...
23 خرداد 1392

دخترم و دوست خوبش ویانا

داستان از این قراره که مامان ویانا خیاطی بلده تا حالا دو تا لباس برات دوخته که مثل همونو برای ویانا دوخته وقتی می پوشین می ریم بیرون همه فکر می کنن دو قلویین دست خاله مهناز درد نکنه خسته نباشی خاله جونم (ویانا و خانوادش تازگیا همسایه ما شدن )           اینم لباس دوم و بعدم رفتیم پارک مبارکه بازم دست خاله درد نکنه             ...
22 خرداد 1392